|
به رعشه ی گوش بچه آهوان پشت میله نگاه کن به ژاله که بر لب های لیلی زمین گیر می شود زنبورها به خود عطر تو را می زنند و من در دشت
نشسته سیاه پوشم تو را سراپا گوشم به شماست و گوشه های سکوت تو،
که لبخندی است بی طرف. همین همه که تو هستی حواس مرا پرت می کند همین همه که عطری که تو هستی و چه وقتی که نیستی، دوزیستی هستی میان زمین و بهشت روی هوا، مِی را می نویسی شراب را پخش می کنی. هم
اکنون من بی تو اما تو را در یاد بی تو دیوانه، که بَرَد خانه؟ آرامش
را ترانه می کنی بر پیچک های خیس بر دست
های جنگل پردیس
های گوناگون را می آفرینی، آفرین! زنبورها عطر تو را بسیار به خود می زنند من بسیار تنهایم، بسیار سیاه پوش. شهروز کبیری آذر ماه 1390
چایت سرد شد، نیامدی که مرا به میهمانی ات دعوت کنی یا حتی یک لبخند دیر وقت و چای کیسه ای گوشی را که برداشتی گفتم: خداحافظی با تو، سلام دیگر است ای یار، ای شمرده ترین یار باشد، هرچه تو بگویی فقط می خواهم حضوری با تو خداحافظی کنم پس به استقبال دروغ من بیا بیا کلکسیون مرا از لبخند هایت کامل کن خداحافظی ات را کم دارد این صحنه ها که در دوربین مغز من است کارمند بایگانی مغز من هرگز تا این اندازه سرش شلوغ نبوده؛ هر روز قهوه اش را می خورد و پشت میزش کتاب می خواند کتاب های هدایت کتاب های شاملو کاری نبود. حالا تمام برگه ها را میگردد تمام کاغذهای
مرتبط را پیدا میکند. از این بدن ظریف ترین سلول های عصبی مال تو از این کتابخانه ی سر راهروی اصلی مال تو کتاب های مرجع بوده ای، هستی از این پس در انتهای خیابان های این مغز پای آتشی داغ و دلگیر کارگاه نقد فیلم برگزار می شود خاطرات تو از همه ی زوایا دوباره بررسی خواهد شد زمان طلاست، بدون تو نمیگذرد؛ زمستان شب های شعر داریم: «ببین که چشم های من میان ابرهاست ببین که قلب من پر از شکست هاست ببین که مغز من خراب شد ببین ببین دلم شراب شد ببین» خداحافظی با تو، سلام دیگر است پس به استقبال دروغ من بیا پشت پایت کاسه ای اشک می ریزم جای پاهایت دو ردیف درخت خرمالو می کارم برای روز مبادا دنیا را چه دیده ای شاید روزی برگشتی، خواستی پاییز را پای یک بشقاب، قسمت کنیم. آبان 1390
استقلال قلبم را مدیون تو هستم و چه زنانه ناآگاهی از من هنوز خارهای تو پیراهن روحم را می سوزاند: پیروزی از آن توست فرمانده چگوارا.
تحریر دوم در خلاء تو من هستم مردی مجرد، با حلقه ای در انگشتان مغزم. در این باران ذهنی تمام هواپیماها در مغز من فرود آمدند و تو با هیچکدام نیامدی. انسان اگر انسان باشد، جدایی ِ شاد نداریم. یا من می میرم و او می رود یا او بمیرد و من سپس رفته باشم چه فرقی می کند تلخ یعنی تلخ هیچ استعاره ای جواب نمیدهد. در خلاء تو من هستم مردی مجرد، با حلقه ای در انگشتان مغزم. شهروز کبیری شهریور - 1390
برای صادق هدایت داشتیم بادکنک های تولدت را آماده می
کردیم تلفن زنگ زد خودت را از برج میلاد پرت کردی پایین کاش زندگی دنده عقب داشت کاش پادر میانی دست های روانی ام جلوی تو
را می گرفت هرچه داشتیم جاذبه از ما گرفت هرچه حقیقت را بیشتر بوسیدیم دهنش گس و تلخ مزه، طعم ته خیار را می
داد.
|
به نام آه![]()
واژه ها را دوست دارم
صفحه ی اصلی
|